![]() سلام!
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
نازنینها ازسیاهی تاسپیدی راسفر باید کنیم
فلسفه عشق
ما انسانها موجوداتی مفلوک هستیم؛ بی دل و جرأت،حقیر،بی اهمیّت،اما در درون ما،حقیقتی متعالی هست که ما را بی امان به جانب بالا می کشد. بشریت تکّه ای گِل است؛هر یک از،ما تکّه ای گِل هستیم.وظیفۀ ما چیست؟آن که بکوشیم،شایددر این تلّ کود و زبالۀ جسم و ذهن،گُلی کوچک بروید. در میان فضیلت وگناه،مدام بکوش تا آن یگانه را بیافرینی. چگونه نور ستاره ای راهی می شودو در جاودانگی سیاه و سیرِنامیرایش فرو می رود؟ستاره می میرد،اماّ روشنایی اش هرگز. بر بستر مواجهۀ بی ثبات نیروهایی متضاد که وجودت را میسازد، بکوش تا از میرنده ها نامیرایی بیافرینی. اِروس؟چه چیز دیگری میتوان نامیدآن نیروی محرکی را که،به محض یک نظردیدن ماده،مسحور می شود و میخواهد ویژگیهای خود را بر آن نقش کند؟این نیروی محرک بدن را میبیند ومیخواهد به فراسوی آن برود تا باطنین بانگی دیگر،که در بدنی دیگر پنهان است،بیامیزد،با آن یکی شود وسرانجام هردو فانی شوند ودر وجود فرزندانشان بقا یابند. این عشق زمینی، در لحظه هایی خطیر، با سرعت بر آدمیان فرود می آید وآنان را_دوست و دشمن،خوب و بد_به یکدیگر پیوند می دهد.این عشق زمینی دمی است فراتر از همة انسانها و مستقل از خواهشها و کارهاشان.روح است،نفس خداوند است که بر زمین می دمد. او به هر شکلی که دوست داشته باشد_رقص،عشق زمینی،گرسنگی،کیش وآیین،کشتار_بر آدمیان فرود می آید.او هرگز از ما اجازه نمیگیرد. ما در برهه ای حساس و خشن از تاریخ زندگی میکنیم؛تمامی دنیا دارد خرد می شود؛دنیای دیگر نیز هنوز به دنیا نیامده است.عصر ما زمانة موازنه نیست که در آن فرهیختگی،آشتی،لحن و عشق فضیلتهایی سودمند به شمار آیند. این زمانة ماست؛خوب یا بد، زیبا یا زشت،غنی یا فقیر، ما آن را انتخاب نکرده ایم. این زمانة ماست؛ هوایی که تنفس می کنیم،گِلی که به ما داده شده است، نان، آتش،روح! هر کس راه ویژةخود را دارد؛راهی که او را به رهایی می رساند_یکی راه فضیلت را می رود، و دیگری راه رذیلت را. به دل خویش گوش بسپار و از پیش برو.بدن خود را تکانی بده و بیدار شو. انسان را دوست بدار، زیرا تو اویی. حیوانات وگیاهان را دوست بدار؛زیرا تو روزی آنها بوده ای،و آنها اکنون از تو،همچون همکاران و بردگانی وفا دار،پیروی می کنند. بدن خویش را دوست بدار؛ تنها با بدن خویش است که امکان میابی بر روی زمین بجنگی و ماده را به روح تبدیل کنی. هر روز بمیر.هر روز به دنیا بیا. هر روز هر آنچه داری نفی کن.نپرس که آیا ما پیروز خواهیم شد؟آیاماشکست خواهیم خورد؟فضیلت برین آزاد بودن نیست،بلکه برای آزادی جنگیدن است! برای عاشق شدن و عاشق ماندن.
فلسفه عشق
ما انسانها موجوداتی مفلوک هستیم؛ بی دل و جرأت،حقیر،بی اهمیّت،اما در درون ما،حقیقتی متعالی هست که ما را بی امان به جانب بالا می کشد. بشریت تکّه ای گِل است؛هر یک از،ما تکّه ای گِل هستیم.وظیفۀ ما چیست؟آن که بکوشیم،شایددر این تلّ کود و زبالۀ جسم و ذهن،گُلی کوچک بروید. در میان فضیلت وگناه،مدام بکوش تا آن یگانه را بیافرینی. چگونه نور ستاره ای راهی می شودو در جاودانگی سیاه و سیرِنامیرایش فرو می رود؟ستاره می میرد،اماّ روشنایی اش هرگز. بر بستر مواجهۀ بی ثبات نیروهایی متضاد که وجودت را میسازد، بکوش تا از میرنده ها نامیرایی بیافرینی. اِروس؟چه چیز دیگری میتوان نامیدآن نیروی محرکی را که،به محض یک نظردیدن ماده،مسحور می شود و میخواهد ویژگیهای خود را بر آن نقش کند؟این نیروی محرک بدن را میبیند ومیخواهد به فراسوی آن برود تا باطنین بانگی دیگر،که در بدنی دیگر پنهان است،بیامیزد،با آن یکی شود وسرانجام هردو فانی شوند ودر وجود فرزندانشان بقا یابند. این عشق زمینی، در لحظه هایی خطیر، با سرعت بر آدمیان فرود می آید وآنان را_دوست و دشمن،خوب و بد_به یکدیگر پیوند می دهد.این عشق زمینی دمی است فراتر از همة انسانها و مستقل از خواهشها و کارهاشان.روح است،نفس خداوند است که بر زمین می دمد. او به هر شکلی که دوست داشته باشد_رقص،عشق زمینی،گرسنگی،کیش وآیین،کشتار_بر آدمیان فرود می آید.او هرگز از ما اجازه نمیگیرد. ما در برهه ای حساس و خشن از تاریخ زندگی میکنیم؛تمامی دنیا دارد خرد می شود؛دنیای دیگر نیز هنوز به دنیا نیامده است.عصر ما زمانة موازنه نیست که در آن فرهیختگی،آشتی،لحن و عشق فضیلتهایی سودمند به شمار آیند. این زمانة ماست؛خوب یا بد، زیبا یا زشت،غنی یا فقیر، ما آن را انتخاب نکرده ایم. این زمانة ماست؛ هوایی که تنفس می کنیم،گِلی که به ما داده شده است، نان، آتش،روح! هر کس راه ویژةخود را دارد؛راهی که او را به رهایی می رساند_یکی راه فضیلت را می رود، و دیگری راه رذیلت را. به دل خویش گوش بسپار و از پیش برو.بدن خود را تکانی بده و بیدار شو. انسان را دوست بدار، زیرا تو اویی. حیوانات وگیاهان را دوست بدار؛زیرا تو روزی آنها بوده ای،و آنها اکنون از تو،همچون همکاران و بردگانی وفا دار،پیروی می کنند. بدن خویش را دوست بدار؛ تنها با بدن خویش است که امکان میابی بر روی زمین بجنگی و ماده را به روح تبدیل کنی. هر روز بمیر.هر روز به دنیا بیا. هر روز هر آنچه داری نفی کن.نپرس که آیا ما پیروز خواهیم شد؟آیاماشکست خواهیم خورد؟فضیلت برین آزاد بودن نیست،بلکه برای آزادی جنگیدن است! برای عاشق شدن و عاشق ماندن.
خدا در همین نزدیکی است
خرسند شديم ازاينکه امروز،رنگي دگر است،نه رنگ ديروز تا شب نشده رنگ دگر شد،گفتند ازاين نکته هزار نکته بياموز فرياد زديم،که چرخ گردون، ليلا تو نداده اي به مجنون فرياد برامد آنکه خاموش،کم داد اگر نگيرد افزون خاموش شديم و در خموشي،رفتيم سراغ مي فروشي فرياد زديم دواي ما کو؟ گويند دوا ست باده نوشي هوشيار نشد مگر که مدهوش،اين بار گران بگيرم از دوش آرام کنار گوش ما گفت،اي بار گران تو مفت مفروش از خود به کجا شوي توپنهان؟ از خود به کجا شوي گريزان؟ بيداري دل چنين مخوابان،سخت آمده است،مبخش آسان هوشيار شديم ازينکه هستيم رفتيمو در ميکده بستيم. با خود به سخن چنين نشستيم: ما باده نخورده ايم و مستيم؟ مسجد سر راه،ازآن گذشتيم بر روي درش چنين نوشتيم: در ميکده هم خداي بيني با مرد خدا اگر نشيني.
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود.خار هم کمتر نبود از گل،بسا گل تر بود. قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر،باز با باز نبود شعار پرواز. واي بر ما که تصور کرده ايم عشق را بايد کشت. در چنين قرني که دانش حاکم است،عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگي ست،درماندگي ست،شرمندگي ست. قرن،قرن آتش نيست،قرن يک هواي تازه است.فکرها را شستشويي لازم است. گم شديم گر در ميان خويشتن،جستجويي لازم است. نازنينها،از سياهي تا سپيدي را سفر بايد کنيم.
|